|
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
امشب دلم ميخواهد
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
دلم گرفته از آدم هایی که می گن دوسِت دارم اما معنی شو نمی دونن از آدم هایی که میخوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن از اونایی که زیر بارون برات می میرن ووقتی آفتاب می شه همه چیز یادشون میره یک نفر.... یه جایی.... تمام رویاهاش تویی... وقتی که به تو فکر می کنه.. احساس می کنه زندگی واقعاً با ارزشه...پس هر وقت دلت گرفت این حقیقت رو بخاطر داشته باش... یه نفر.... یه جایی... بیقرارته..... خلوتم... تنهاییم.... گریه هایم را مخواه! شكسپیر میگه: فراموش كن چیزی رو كه نمی تونی بدست بیاری ، وبدست بیاور چیزی رو كه نمی تونی فراموشش كنی خیانت تنها این نیست كه وقت خود را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد شریعتی : دنیا را بد ساخته اند......... كسی را كه دوست داری،تورادوست نمی دارد. كسیكه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما كسی كه تو دوستش داری و او هم تو رادوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است
نجوم نخوندم , ولی می دونم تو هفت آسمون یه ستاره ندارم. فیزیک نخوندم , ولی می دونم « هر عملی را عکس العملی است...» غیر از عشق من به تو و می دونم که واحد اندازه گیری عشق , ژول و کالری و وات و... نیست زیست شناسی نخوندم , ولی می دونم قلب همون دله که می تونه برای یه نفر تنگ بشه یا تندتر بزنه شیمی نخوندم , ولی می دونم اگه عشق نباشه ملکول های هیدروژن و اکسیژن نمی تونن اینقدر محکم همدیگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بیا
تو که گندم تو که حوا تو که شیطان منی این چه رازی است که در چشم تو باید گم شد باید انگشت نمای تو و این مردم شد در دلم این عطش کیست خدا می داند عاشقم دست خودم نیست خدا می داند خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری باز هم یاد تو ماند ومن و دیوانگی ام اشک در دامنم آویخت که دریا باشم مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم محرم چشم ترم میشدی و دل می رفت با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت
وای بر من گر تو آن گم كرده ام باشی كه بس دور است بین ما كه این سو پیرمردی با سپیدی های مو و هزاران بار مُردن رنج بردن با خَمی در قامت از این راه دشوار كه این سو دستها خشكیده دل مرده به ظاهر خنده ای بر لب و گاهی حرفهای پیچ در پیچ و هم هیچ و گهگاهی دو خط شعری كه گویای همه چیز است و خود ناچیز وای بر من گر تو آن گم كرده ام باشی كه بس دور است بین ما كه آن سو نازنینی غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل دلی گهواره ی عشقی كه چندی بیش نیست شاید و از بازیچه بودن سخت بیزار است وای بر من گر تو آن گم كرده ام باشی كه بس دور است بین ما و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است
امشب فکر می کنم
چرا دنیا پر از حادثه های وارونه است
تو را روي گلبرگ ها مي نويسم
کاش می دونستی چقدر دلم هر روز بهانه تو را ميگيرد... کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده... کاش می دونستی چقدر دلم از اين روزهای سرد بي تو بودن گرفته... کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهايت ، گرمی نفسهايت، مهربانی صدايت تنگ شده... کاش می دانستی چقدر دلواپس توام... کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم... اما...
به سراغ من اگر می ایید
دیر گاهی است در این تنهایی |
About
Authorsمریمالهام Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
| ||||