|
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
امشب دلم ميخواهد
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
تو که گندم تو که حوا تو که شیطان منی این چه رازی است که در چشم تو باید گم شد باید انگشت نمای تو و این مردم شد در دلم این عطش کیست خدا می داند عاشقم دست خودم نیست خدا می داند خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری باز هم یاد تو ماند ومن و دیوانگی ام اشک در دامنم آویخت که دریا باشم مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم محرم چشم ترم میشدی و دل می رفت با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت
وای بر من گر تو آن گم كرده ام باشی كه بس دور است بین ما كه این سو پیرمردی با سپیدی های مو و هزاران بار مُردن رنج بردن با خَمی در قامت از این راه دشوار كه این سو دستها خشكیده دل مرده به ظاهر خنده ای بر لب و گاهی حرفهای پیچ در پیچ و هم هیچ و گهگاهی دو خط شعری كه گویای همه چیز است و خود ناچیز وای بر من گر تو آن گم كرده ام باشی كه بس دور است بین ما كه آن سو نازنینی غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل دلی گهواره ی عشقی كه چندی بیش نیست شاید و از بازیچه بودن سخت بیزار است وای بر من گر تو آن گم كرده ام باشی كه بس دور است بین ما و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است
امشب فکر می کنم
چرا دنیا پر از حادثه های وارونه است
|
About
Authorsمریمالهام Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
| ||||