تبليغاتX
حرفهایی از سر دلتنگی

حرفهایی از سر دلتنگی

 

 

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش  این زخمها را کم کنی

آه باران من سراپای وجودم آتش است

پس بزن باران بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

 

+نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت0:5توسط الهام | |

 

 امشب دلم ميخواهد 

 به كسي بگويم"" دوستت دارم.""

 تو نهراس و آنكس باش.

 بگذار با هر آنچه در توان دارم

 همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.

 بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه

 لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.

 بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش

 جان ميدهد برايت جان دهم.

 بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم

 و تو را ستايش كنم.

 بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.

 نگذار زمان از دستم برود

 و تو را درنيابم.

 ميخواهم بينديشي كه همين امشب

 غير از من كسي ديوانه تو نيست

 هرچند كه جاهلانه فكري باشد.

 كمي بيشتر با من

 و همين امشب بگذار خيال كنم

 كه جز تو كسي نيست.

 همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.

 نقش حقيقت را.

 همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.

 اي آخرين


+نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت0:3توسط الهام | |

 هيچ کس اشکي براي ما نريخت

 

 هر که با ما بود از ما مي گريخت

 چند روزي هست حالم ديدنيست

 حال من از اين و آن پرسيدنيست

 گاه بر روي زمين زل مي زنم

 گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

 حافظ ديوانه فالم را گرفت

 يک غزل آمد که حالم را گرفت:

 ما زياران چشم ياري داشتيم

 خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت23:58توسط الهام | |

ماه و سنگ
 
اگر ماه بودم ، به هر جا كه بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم ، به هر جا كه بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی ، به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
و گر سنگ بودی ، به هر جا كه بودم
مرا می شكستی، مرا می شكستی
 
   فریدون مشیری

+نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت2:50توسط الهام | |

تو که گندم تو که حوا تو که شیطان منی 

این چه رازی است که در چشم تو باید گم شد

باید انگشت نمای تو و این مردم شد

در دلم این عطش کیست خدا می داند

عاشقم دست خودم نیست خدا می داند

عاشق چشم تو هستیم و زما بی خبری

خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری

باز شب ماند ومن این عطش خانگی ام

باز هم یاد تو ماند ومن و دیوانگی ام

اشک در دامنم آویخت که دریا باشم

مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

خواب دیدم که تو میآمدی و دل می رفت

محرم چشم ترم میشدی و دل می رفت

یک نفر مثل پری یک دو نظر آمد و رفت

با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت2:50توسط الهام | |


من چه ساده ام و از صداقت سرشار ....
اما...
دنیا پر از ریا ودروغ و مرا نیز اینگونه می خواهد...
امروز بر سادگی خود گریستم ...و یا نه....خندیدم
وقتی دیدم چه راحت به اتهام ساده دلی ،
دل دیگری را رنجاندم...
آیا گناه از من بود که بی ریا بودم؟...یا نه....
یا گناه از نگاه دیگران است که مرا ریاکار می خواهند...
چگونه تاب آورم این نگاههای سنگین را...
می گریزم و خود را تنها می یابم.
در تنهایی غرق سکوت می شوم...
سکوتی سنگین که راه فریاد را بر من می بندد
و چه زجرآور است فریادی که در درون
سینه ام حبس شده است...
کاش میمردم
دیگر طاقت این زندگی را ندارم
کاش می شد امشب که می خوابم دیگر بیدار نمی شدم

 

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت2:49توسط الهام | |

 

وای بر من گر تو آن گم كرده ام باشی

كه بس دور است بین ما

كه این سو پیرمردی با سپیدی های مو

و هزاران بار مُردن  رنج بردن

با خَمی در قامت از این راه دشوار

كه این سو دستها خشكیده دل مرده

به ظاهر خنده ای بر لب

و گاهی حرفهای پیچ در پیچ و هم هیچ

و گهگاهی دو خط شعری كه گویای همه چیز است و خود ناچیز

وای بر من گر تو آن گم كرده ام باشی

كه بس دور است بین ما

كه آن سو نازنینی  غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل

دلی گهواره ی عشقی كه چندی بیش نیست شاید

و از بازیچه بودن سخت بیزار است

وای بر من گر تو آن گم كرده ام باشی

كه بس دور است بین ما

و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت22:9توسط الهام | |

امشب فکر می کنم
امروز فکر می کنم
تمام طول روز به این فکر می کنم که کیستم من
که کیستی تو
در درون من چه می کنی
من نمی شناسمت
برایم مثل یک عبور ناگهانی عجیبی
و من هنوز بهت زده از حضور تو
نگاه می کنم تو را
خیره می مانم و ساکت
هیچ سخنی از دلم برنمی آید تا با تو نجوا کنم
آری تو برایم همیشه غریبه ای
از بی کسی در آغوشت می گیرم
اشک می ریزیم و فغان می کنم
دستانم را در دستت می فشارم تا مرا بدانی
از عشق از دست رفته ام همچنان گریان و نالانم
و جز تو هیچ کسی نیست تا درآغوشش بگیرم و بگیرم
من آغوشی برای گریه می خواهم
عشقم از دست رفته است، چرا هیچ کس نمی فهمد،
چرا هیچ کس نمی داند
همه رفته اند
یا همه مرده اند
نمی دانم اما در اینجا هیچ کس جز تو نیست
من دوستت می دارم شبیه این غزل که سروده ام
تو به ناگاه درآغوش گرفتن مرا اشتباه می پنداری
ای غریبه من عاشقت نیستم
من در سکوت با تو نجوا نمی کنم
من در رویایم نمی بوسمت
اشتباه نکن، شک نکن، بایست
من از بی کسی در آغوشت گریستم
این را بدان
این را خوب بدان، من عاشقت نیستم

+نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت22:8توسط الهام | |

چرا دنیا پر از حادثه های وارونه است
عاشقی کسی می شی که عاشقی نمی دونه
من به دنبال تو و تو به دنبال کَس دیگه
هیچکدوم از ما دوتا به اون یکی راست نمی گه
من واسه چشمهای نازنین تو یه دیوونم
من دوست دارم ولی علتشو نمی دونم
حالا که می خوای بری بزار نگاهت بکنم
چون یه بار دیگه می خوام این دل و ساکتش کنم
یه چیزی فقط بزار روز تولدت هدیمو بیارم بدم دست خودت
آدما فکر میکنم شاعرا خیلی غم دارن
کاشکی فقط این بود اونا خیلی چیزارو کم دارن
عاشق کسی می شن که عاشقاش فراوونه
بین انتخاب اون و عشقش عمری که حیرونه
اونی رو که دوست داری چرا تورو دوست نداره؟
شایدم دوست داره اما به روش نمی یاره

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت22:8توسط الهام | |