تبليغاتX
حرفهایی از سر دلتنگی -

حرفهایی از سر دلتنگی

تو که گندم تو که حوا تو که شیطان منی 

این چه رازی است که در چشم تو باید گم شد

باید انگشت نمای تو و این مردم شد

در دلم این عطش کیست خدا می داند

عاشقم دست خودم نیست خدا می داند

عاشق چشم تو هستیم و زما بی خبری

خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری

باز شب ماند ومن این عطش خانگی ام

باز هم یاد تو ماند ومن و دیوانگی ام

اشک در دامنم آویخت که دریا باشم

مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

خواب دیدم که تو میآمدی و دل می رفت

محرم چشم ترم میشدی و دل می رفت

یک نفر مثل پری یک دو نظر آمد و رفت

با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت2:50توسط الهام | |