تبليغاتX
حرفهایی از سر دلتنگی -

حرفهایی از سر دلتنگی

امشب فکر می کنم
امروز فکر می کنم
تمام طول روز به این فکر می کنم که کیستم من
که کیستی تو
در درون من چه می کنی
من نمی شناسمت
برایم مثل یک عبور ناگهانی عجیبی
و من هنوز بهت زده از حضور تو
نگاه می کنم تو را
خیره می مانم و ساکت
هیچ سخنی از دلم برنمی آید تا با تو نجوا کنم
آری تو برایم همیشه غریبه ای
از بی کسی در آغوشت می گیرم
اشک می ریزیم و فغان می کنم
دستانم را در دستت می فشارم تا مرا بدانی
از عشق از دست رفته ام همچنان گریان و نالانم
و جز تو هیچ کسی نیست تا درآغوشش بگیرم و بگیرم
من آغوشی برای گریه می خواهم
عشقم از دست رفته است، چرا هیچ کس نمی فهمد،
چرا هیچ کس نمی داند
همه رفته اند
یا همه مرده اند
نمی دانم اما در اینجا هیچ کس جز تو نیست
من دوستت می دارم شبیه این غزل که سروده ام
تو به ناگاه درآغوش گرفتن مرا اشتباه می پنداری
ای غریبه من عاشقت نیستم
من در سکوت با تو نجوا نمی کنم
من در رویایم نمی بوسمت
اشتباه نکن، شک نکن، بایست
من از بی کسی در آغوشت گریستم
این را بدان
این را خوب بدان، من عاشقت نیستم

+نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت22:8توسط الهام | |